دخترطلای ماماندخترطلای مامان، تا این لحظه: 12 سال و 11 روز سن داره

برای تو که میدونم یه روزی میای...

برگ نهم

سلام عزیزم    این روزا حال مامانی خوبه ، مشغول خرید کفش و لباس و آماده کردن خودم واسه جشنهایی که این ماه داریم هستم . یه پیراهن خریدم که خیلییییییییی قشنگه، خیلی دوسش دارم ،  کفش هم سفارش دادم برام بدوزن . دیروز با بابایی رفتیم یه کتونی جدید خریدم ،خیلی ازش خوشم اومده البته بابایی هم واسه خودش یه کفش قهوه ای رنگ خرید . میدونی گلم خرید و رفتن بازار خیلی روحیه منو عوض میکنه .   دیشب رفتیم خونه مامان جون اینااا ، یعنی مامان من ، خاله کارت هاشو گرفته بود همشونو تا کردیم گذاشتیم تو پاکت ، فقط باید پشت نویسی بشن و برسه دست مهموناااا . امروز 25 دوره هستم ولی هیچ علامتی که نشونه این باشه تو اومدی ...
10 مهر 1392

برگ چهارم

یکی یک دونه ی من  امروز خیلـــــــــــــــــــــی ناراحتم گلم ، مثه اینکه این ماه هم نمیخوای بیای بیشم .    رفتم سونو . البته دو ، سه روز زودتر رفتم ، فولیکولام کوچیک بودن 14 میل ، 12 میل ، 10 میل ، 8 میل . دکترم گفت زود سونو دادی ممکنه تا روز 14 برسه به 20 و 18 که سایزش خوبه . بهم آمپول داد امشب زدم گفت واسه رشد فولیکولا خوبه ، 2 تا آمپولم داد یکشنبه صبح بزنم . دکتر گفت واسه این ماه امیدی هست ، نمیدونم واسه دل من گفت یا واقعا" امیدی هست .    گلم خیلی دلم گرفته ، خیلـــــــــــــــــــی ، با خودم فکر میکنم اصلا" من میتونم مامان بشم ؟  عزیزم ، چند ماه ، چند روز ، از امشب باید بگذره ت...
10 مهر 1392

برگ هشتم

عزیزم بالاخره دیروز رفتم دکتر جدید . واااااااای که چقدر شلوغ بود ، 8 شب نوبت داشتم 11 رفتم داخل مطب . تازه وقتی میرفتی داخل ، 3 تا اتاق بود ،که اونجا هم باید منتظر میشدی ،  دکتر به ترتیب داخل هر کدوم از اتاقا میرفت و مریضا رو ویزیت  میکرد . خلاصه اینکه من از ظاهر و برخوردش خوشم اومد ، امیدوارم کارش هم خوب باشه ، دستش سبک باشه و با اولین ماه درمانش تو بیای پیشمون . دکتر تمام سوابقم رو چک کرد ، واسم پرونده درست کرد . گفت بابایی مشکلی نداره ،  منم به غیر تخمکام که یکمی اندازشون کوچیکه و ضعیف هستن بقیه آزمایشام خوبن.   (البته نمیدونم چرا دکتر اینو گفت من بغیر از این ماه ، ماههای پیش همیشه ف...
7 مهر 1392

برگ هفتم

سلام عزیزم . امروز جمعه ست . بر خلاف اکثر جمعه ها که دلم میگیره ، حالم خوبه . امیدوارم این حال خوب فردا و فرداها هم دووم داشته باشه . امروز تنها بودم ، بابایی واسه کاری از صبح زود رفته بود بیرون ، منم کلی خونه رو تمیز کاری کردم  ناهارم رفتم خونه مامانم اینا تا غروب اونجا بودم .   فرشته آسمونی من  فردا نوبت دکتر دارم ، یه دکتر جدید که تو کارش معروفه   راستشو بخوای یه کمی استرس دارم . فردا چی بهم میگه ، چه راهی پیش روم میذاره .  عزیزم امیدوارم دستش سبک باشه و تو زودی بیای پیشمون     قشنگم آخر ماه خبرای خوبی در پیشه . عروسی دوست باباییه و جشن سالگرد ازدواج خاله ...
5 مهر 1392

برگ ششم

قشنگم  دیشب خواب دیدم داشتمت ، چشات قهوه ای رنگ بود ، یه پسر نازززززز .  توی خواب خیلی خوشحال بودم . البته واسه من واقعا فرقی نمیکنه دختر یا پسر باشی ، فقط واسم مهمه که سالم بیای پیشم .   عزیزم یه چیز خنده دار تعریف کنم . من 3 روز پیش یه آمپولی زدم که نتیجه بیبی چک رو مثبت کاذب میکنه ، امروز صبح بیبی چک گذاشتم ،خواستم مثبت شدنش رو ببینیم ، آخه خسته شدم بس که همیشه منفی دیدمش . خلاصه مثبت شد و من با اینکه میدونستم کاذبه ولی باز خوشحال شدممم از دیدنش .    عزیزم خواهش میکنم زودتر بیا ، تا من بیبی چک مثبت، واقعی رو ببینم . بیا تا برم سونو خودتو ببینم ، صدای قلبتو بشنوم ... ، بیا که ...
2 مهر 1392

برگ پنجم

عزیزم    امروزم دلم خیلی گرفته ، خیلــــــــــــــــــی  هیچی بر وفق مرادم پیش نمیره و احساس میکنم دارم ازت دور و دورتر میشم . دلم برای بابایی خیلی میسوزه ، خدایا به خاطر اون ،مشکلاتمون رو حل کن ، هر روز یه مشکل جدید پیش پامون نذار . خدایا اینقدر ناامیدمون نکن ، خدایا ما که جز تو کسی رو نداریمممم   خدایا پس کی این روزا تموم میشه ، کی یه روز خوب میاد ؟ کی اون روز میاد که من اینجا خبرای خوب بنویسم ؟؟ ...
30 شهريور 1392

برگ سوم

عزیزم  فردا صبح نوبت دندونپزشکی دارم ،آخه چند تا دندون خراب دارم  میدونی من خیلی از دندونپزشکی بدم میاد ، ولی واسه خاطر تو میرم ، دارم خودمو آماده میکنم تا وقتی اومدی تو دلم مشکلی واسه خاطر دندونام نداشته باشم .   گلم  این ماه از یه دکتر دیگه وقت گرفتم ، میگن کارش خوبه ، ولی دلم نمیخواد همه آزمایشها و همه مراحل رو دوباره از اول شروع کنم ، چی میشه عزیزم اگه این ماه بیای تو دلم و کارم به این دکتر جدید نکشه .   فردا نوبت سونو دارم میخوام بدونم فولیکول غالب دارم یا نه ، تا ببینیم خدا چی میخواد .    قشنگم  مامان و بابا رو بیشتر از این منتظر نذار ، زودی بیا پیشمو...
27 شهريور 1392

برگ دوم

عزیزم...   یک سال و 4 ماه از وقتی که از خونه خدا برگشتم میگذره ... تصمیم داشتم وقتی از این سفر برگشتم یه کاری کنیم که تو زودتر بیای .   اونجا کنار کعبه بارها بارها از خدا خواستم که هر چه زودتر بیای پیشمون ولی تا الان که خدا نخواسته...باز میگم خدایا شکرت ... همه دنیا بخواد و تو بگی نه ، نخواد و تو بگی آره تمومه.  خدایا منتظرم پس کی بهم میگی آره ؟؟؟؟    عزیزکم ... زودتر اجازتو از خدا بگیر و بیا پیشمون که خیلی وقته منتظریم .  دیگه طوری شده که هر کی منو میبینه سراغتو ازم میگیره ... منم به کسی نمیگم که هر کاری میکنیم نمیشه ... میدونی ،دلم نمیخواد کسی بدونه ...ولی تا ...
22 شهريور 1392

برگ اول

سلام به تو که میدونم یه روزی میای ...   این وبلاگ رو ساختم تا حرفایی که نمیتونم به کسی بگم رو اینجا  واسه تو بنویسم . نمیدونم تو چندمین برگی که مینویسم خبر اومدنت رو خواهم نوشت . امیدوارم که زیاد منتظرم نذاری ، چون دلم کوچیکه و طاقت انتظار رو نداره ... ...
20 شهريور 1392